تبليغاتX
استحاله

استحاله

در زمان

به نام خدا

می دونستم " دسته گل " ها رو می بخشه و با خودش نمی بره... همین بهمن ماه سال قبل، وقتی بعد از یه ترم دوری، پیوند کلیه کرد و برگشت دانشکده، تو یه روز،  تموم اتاق گروه پر از دسته گلای خوشگل و جورواجور شد! از صبح همین طور گل بود که می آوردن ...

و دم دمای عصر دو تا خانم منشی گروه بودن که شاد و سرخوش  با غنایم خوش آب و رنگشون به خونه می رفتن!
البته هنوز یه دانشجوی کیلومتر ننداخته و یخ خجالت آب نکرده، مونده بود با یه شاخه مریم پرپشت توی کیفش که یکی دو ساعت بعد از بسته شدن گروه و بعد از تموم شدن آخرین کلاس، دم پله ها ایستاد و با شرم صداش کرد، دایره هوادارها باز شد و اون تونست مریمی رو که چند دقیقه پیش، عطرش حتی از توی کیف، کل فضای ردیف آخر کلاس رو خوشبو کرده بود، تقدیم کنه...
 چشمهاش با مهر درخشید...قبلا گفته بود"  یک غنچه مریم هم برای مردنم کافیست..." و حالا تنها گلی که از بین اونهمه گل توی اون روز، دلشو بدست آورد، اونقدری که بذاردش توی کیف بزرگش و با خودش ببردش، همین مریم بود...

.....
همراه یکی از دوستان نابینام از خوابگاه با عجله راه افتادیم سمت نزدیکترین گل فروشی تو خیابون وصال
.
 
طبق معمولٍ اردیبهشت ها" مریم" نبود .رز سفید هم نبود، سرخش رو هم که خودم دوست نداشتم بگیرم. آخر سر چون عجله داشتیم و وقت کلاس داشت تموم می شد ناچار شدم به یه شاخه رز ترو تازه و قشنگ گلبهی رضایت بدم...
  گل رو به دست دوستم دادم، خودم هم دست اونو گرفتم و بدو بدو رفتیم سمت در شرقی
...

خرامون خرامون با سری نیمه افراشته مثل همیشه،داشت میومد... انگار که از بازی نسیم با موهای سفیدٍ "جوگندمی کرده" اش خوشش بیاد همیشه موقع راه رفتن، سرش رو یکم سمت بالا نگه می داشت، طوری که پیشونیش اولین نقطه تلاقی بدنش با نور و نسیم و... بود.

  یکم دیر رسیده بودیم،اما رسیدیم! این بار جز یه نفر کسی همراهش نبود، با همون آرامش و وقار و شاعرانگی صحبت می کرد و از در شرقی بیرون میومد. این بار دیگه کیلومتر انداخته بودم و صمیمیت، جای یخ خجالت نشسته بود : بلند صداش کردیم! 

 متوجهمون  شد و ایستاد. مثل بچه ها دوییدیم پیشش ، گل رو دادیم و گفتیم: استاد تولدتون مبارک!
مثل بچه ها چهره اش از شادی شکفت! با مهری که مخصوص خود خودش بود چشمهاش و لبهاش خندیدن . طوری از این تبریک ساده خوشحال و ممنون شده بود که هر کس نمی دونست فکر می کرد هیچکس، هیچوقت، تولدشو تبریک نگفته !

قیصر،خودِ خودِ فروتنی بود...


*****

امروز تولد استاده، لطفا هر کی حوصله داشت یه فاتحه با صلوات، هر کی هم نداشت، یه صلوات هدیه کنه...

نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 12:51 توسط شاگرد قيصر| |

 

با تو ایمنم !

و با تو سرشارم از هر چه زیباییست

پناهم باش تا سنگینی غربت از شانه هایم فرو ریزد ،

و ملال تنهایی از چشم هایم ...

من از دوردست ها آمده ام ، 

از مزارع گندم ، 

از کرت های جالیز ، 

و از سرزمینی که آسمانش تنها دو پیراهن دارد ;

 روزها آبی می پوشد ٬

 و شبها پیراهنی بلند

که تاب می خورد در رقص هزار و یک ستاره ی روشن . . .


من از دوردست ها آمده ام ، 

 از کوچه های کودکی ، 

 از شهر رنگین قصه های پدر در شبهای کشدار زمستان ٬ 

و از چشمان هستی بخش مادرم

که تمام مهربانیش را در نگاهش به من می بخشید ! 


باورم کن که شعر در من طغیان یگانگی است ٬

و حماسه ی دوست داشتن

 من دیگر گونه دوست می دارم ٬

ودیگر گونه یگانه ام . . .

مرا تنها می توان با من سنجید و تو را تنها با تو ، 

که سالهاست در جستجوی تو بودم !


با تو آبی می بینم تمام بیناییم را 

چشمانت شکوه شکیبایی ، 

گیسوانت ادامه ی باران ها

و دلت ترانه ی دریاهاست . . . 

زمزمه ی سرانگشتان باد

در خواب خوش گیسوانت 

زیبایی شاعرانه ایست

که دلم را به بازی می گیرد . . . 

و نجابت کلامت

 آنچنان که هر کلام دیگری را

 بی رنگ می کند . . .

در چشم انداز هر کجای طبیعت

 تو را می بینم ! 

در چشمه ، در رود

در دریا ، در گل 

در درخت ، در جنگل 

در دره ، در دشت 

در کوه . . . 


با اینهمه هنوز در تو حیرانم ! 

که تمامی عشقی در یک وجود ٬

و تمامی آرزویی در یک لباس . . .

 

        "محمدرضا عبدلملکیان"



پ.ن :
" ۲۹ بهمن روز عشق ایرانی رو به همه همسرهای مهربون بویژه "جدید ترها" ! تبریک می گم... " (:

 

نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 17:43 توسط شاگرد قيصر| |



قرارمان

فصل انگور

شراب که شدم

تو

جام بیاور

من جان . . .


"رحمان عباسی"

نوشته شده در جمعه 25 آذر1390ساعت 17:42 توسط شاگرد قيصر| |




 
خیز و جامه نیلی کن ، روز گار ماتم شد

دور عاشقان آمد ، نوبت محرم شد

پای خون دل وا کن ، دست موج پیدا کن

رو به سوی دریا کن ، ساحلی فراهم شد

گریه کن گلاب افشان ، گل به خاک می افتد

باد مهرگان آمد ، قامت علی خم شد *

نبض جاده بیدار از بوی خون خورشید است

کوفه رفتن مسلم ، گویا مسلم شد

ماه خون گواه آمد ، جوش اشک و آه آمد

رایت سیاه آمد ، کربلا مجسم شد

هر که رو به دریا کرد ، آبروی ساحل شد

خنده را ز خاطر برد ، آنکه گریه محرم شد

تشنه اضطراب آورد ، آب می شود عباس

گو فرات خیبر شو ، مرتضی مصمم شد

نوبت حسین آمد کاورد به میدان رو

نه فلک به جوش آمد ، منقلب دو عالم شد

خاک شعله پوش آمد ، چرخ در خروش آمد

آسمان به جوش آمد ، کشته اسم اعظم شد

بر سر از غم زهرا ، خاک می کند مریم

با مصیبت خاتم ، تازه داغ آدم شد


 
* واقعه عاشورا در مهرماه اتفاق افتاده... (مربوط به بیت ستاره دار )

این متن نوحه کویتی پور بود که باهاش خاطره دارم . ( اولین و بهترین سفر جنوب با دانشکده، محرم سال81 )

اصل شعر رو کامل در ادامه مطلب آوردم.



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1390ساعت 3:2 توسط شاگرد قيصر| |

 



به یادت داغ بر دل می نشانم

ز دیده خون به دامن می فشانم

چو نی ، گر نالم از سوز جدایی

نیستان را به آتش می کشانم


به یادت ای چراغ روشن من

زداغ دل بسوزد دامن من

ز بس در دل، گل یادت شکوفاست

گرفته بوی گل ، پیراهن من


همه شب خواب بینم ، خواب دیدار

دلی دارم ، دلی بی تاب دیدار

تو خورشیدی و من شبنم چه سازم

نه تاب دوری و نه تاب دیدار

سری داریم و سودای غم تو

پری داریم و پروای غم تو

غمت از هرچه شادی دلگشاتر

دلی داریم و دریای غم تو 

"قیصر امین پور"

 

پ.ن:
این هم آخرین عکس من با استاد...

(خانمی که بالای سر استاد ایستاده، زیبا اشراقی، همسر استاد هستند.)

 

نوشته شده در یکشنبه 8 آبان1390ساعت 5:0 توسط شاگرد قيصر| |

 
 
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند


" چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی "
" آن شب قدر که این تازه براتم دادند "


من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند


همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند

نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 2:33 توسط شاگرد قيصر| |

آیین خانه تکانی 

       می خواهم خانه تکانی مختصری بکنم. پارسال که این وب را ساختم هدفم نوشتن از خودم بود. یک دفتر یادداشت مجازی که بگذارمش ته لیست تمام آن هفت، هشت، دفتر یادداشت قبلی که از سوم راهنمایی سیاه کردنشان را آغاز کرده بودم... اسمم را هم گذاشتم شاگرد قیصر! شاید به این خاطر که آن روز بزرگترین حسرت زندگی ام از دست دادن قیصر بود و آرمان های مشترک قیصری ام...
همان هایی که در طول یک دهه فرسایش روح من، استحاله شدند و گم شدند در اقیانوس زمان...
اما نشد... نتوانستم از خودم بنویسم بی پرده ،و روشن آنطور که دلم می خواست!
بدون هیچ ربط و شباهتی یاد جلال می افتادم و اینکه هیچ وقت برای خودش و دلش قلم نزد...
به خودم اجازه ندادم که با "هر چه دلم خواست نوشت هایم"اوقات کسی یا کسانی را که مهمان خانه مجازی ام می شوند تلخ کنم. خوشم آمد که اقلا در این مورد شبیه بزرگی چون جلال و دکتر باشم و بخاطر خودم ننویسم و پیاده روی خلوت وبم را از وجود بوته های خار غم و غصه های شخصی ام پاک نگه دارم...
وبلاگ فعال و مفیدی نشد اما به گمانم پاتوق سیاه ناامیدی ها و دلمردگی ها و تلخی ها هم نشد...
و امروز فکر می کنم که "شاگرد قیصر" دارد می رود...
مدتی است که حسرت هایی بزرگتر از کوچ قیصر در سینه دارم.
دیگر نمی توانم پای کامنتهایم به راحتی بنویسم ش.ق!
دوست دارم بنویسم طیبه. دوست دارم از قالب این وب خط کشی شده  ی سوت و کور فرار کنم. دوست دارم از تمام آن چیزی بنویسم که این روزها تمام زندگی ام را درگیر خودش کرده و هیچ رنگی هم از گذشته و تجربه های شخصی ام درش نیست!
دوست دارم از خودم و از آنچه که نبودم و نشدم بنویسم. دوست دارم تمام آنچه را که شدم و هستم مثل برگه باطله ای پاره کنم و به باد بدهم.

من امروز حسرت های  بزرگتری از حسرت کوچ یک پرستوی زیبای "مهاجر" بر دل دارم...



پ.ن:

شاید ادامه داشته باشد...

  

نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 20:0 توسط شاگرد قيصر| |


دير گاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است

بانگي از دور مرا مي خواند،

ليك پاهايم در قير شب است

***

رخنه اي نيست در اين تاريكي:

در و ديوار بهم پيوسته

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته

***

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است

روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا

هر نشاطي مرده است

***

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد

مي كنم هر چه تلاش،

او به من مي خندد

***

نقش هايي كه كشيدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هايي كه فكندم در شب،

روز پيدا شد و با پنبه زدود

***

دير گاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است

جنبشي نيست در اين خاموشي:

دست ها، پاها در قير شب است

*****

سهراب سپهری

نوشته شده در یکشنبه 30 مرداد1390ساعت 16:49 توسط شاگرد قيصر|

 من در این شب قدری با خودم فکر می کنم که برای خدای به آن بزرگی مهم نیست که ما چقدر گناهکاریم. که ما چند بار به آن میوه ممنوع دست می زنیم، برای او فقط " آدم شدن " ماست که مهم است. "ساخته شدن " ما...همان مسوولیت بزرگ و دشواری که آسمانها و زمین هم جرات پذیرفتنش را نداشتند و جد بزرگوار ما بی لحظه ای تامل زیر بارش رفت تا یک عمر زیر بار باشیم...!

برای همین هم هست که خدای عزیز، درهای توبه اش همیشه باز باز است. که یک شب، شب قدر است اما سه شب به ما فرصت داده... از بس که سخت است این "خودسازی"... این" اختیار" داشتن و خطا نکردن! این وسوسه شدن و پاک ماندن. این سردر گمی و "تنهایی" و راه را جستن!!!

خدا دوستمان دارد! پس از او یک ناظم بد اخلاق نسازیم که در زنگ تفریح گوشه ای کمین کرده و با خط کش بلند چوبی اش منتظر است تا عیش بچه ای را که دنبال دوستش کرده، طیش کند....

خدا دوستمان دارد و از پدر و مادر برایمان مهربان تر است چون می داند که پشتمان زیربار چه مسوولیت پیچیده ای خم شده!

خدا راحت می بخشایدمان چون دوست دارد که بعد از هر شکست در راه کمال یا همان بندگی، بلند شویم، سر پا بایستیم، خودمان را بتکانیم و راه بیفتیم.
اگر نبخشایدمان در نیمه ی راه می مانیم و او رفتن ما را دوست دارد.


خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد.
زیبایی "علی" شدن " آدمی" که یک روز با خفت از عرش به فرش افتاد و بعد از هزاران هزارسال انتظار، یک شب با افتخار و سرفرازی به عرش بازگشت...


پ.ن:
اين متن، بخش دوم از پست شب قدر پارسالمه. اون موقع بيشتر به قسمت اول متن توجه شد. من هم تصميم گرفتم امسال، بخش اول رو حذف كنم و دوباره پست رو بذارم...

***

امشب تو اون بالايي روي كوه، و من اين پايين ته ته دره منيت خودم...
مي ترسم...

 

نوشته شده در شنبه 29 مرداد1390ساعت 2:7 توسط شاگرد قيصر| |

" برای شاگردان قیصر "

یک روز سر کلاس ادبیات معاصر نثر از استاد خواستم رمانهایی رو که ما ( به عنوان یک کارشناس ادبیات ) باید خونده باشیم، بهمون معرفی کنن. استاد هم گفت که اتفاقا خودش همچین فهرستی رو تهیه کرده و جلسه بعد برامون میاره...از اونجایی که قیصر فوق العاده خوش قول بود و وعده ای رو که می داد، یادش نمی رفت، هفته بعد فهرست کتابها رو آورد و ازم خواست که اونو برای بچه ها بخونم تا یادداشت کنن...

اینم ادامه همون کاره، این بار اینجا، توی دنیای مجازی و برای هم کلاسی هایی که بعد از رفتن استاد شاگردش شدن...

داستان ها و رمان های ایرانی :

1- یکی بود یکی نبود / جمالزاده

2- سه قطره خون، سگ ولگرد / صادق هدایت

3- چشمهایش، نامه ها /  بزرگ علوی

4- تنگسیر  / صادق چوبک

5- مدیر مدرسه، زن زیادی، نون والقلم و... / جلال آل احمد

6- جوی و دیوار و تشنه /  ابراهیم گلستان

7- دختر رعیت، مهره مار / به آذین

8- سو و شون، به کی سلام کنم، جزیره سرگردانی و ... / سیمین دانشور

9- شوهر آهو خانم  / علی محمد افغانی

10- شازده احتجاب  / گلشیری

11- هجرت سلیمان، کلیدر، جای خالی سلوچ / دولت آبادی

12- دهکده پر ملال / امین فقیری

13- باغ بلور، حوض سلطون ، نوبت عاشقی، گنگ خوابدیده  /  مخملباف


داستان ها و رمان های خارجی :

1- مرگ ایوان ایلیچ، آناکارنینا، جنگ و صلح / تولستوی

2- جنایت و مکافات، ابله، برادران کارامازوف  /  داستایوسکی

3- اتاق شماره 6 ، منتخب آثار چخوف / چخوف

4- دن آرام / باشولوخوف

5- دیوید کاپرفیلد، الیور توییست  / دیکنز

6- بابا گوریو، چرم ساغری  / بالزاک

7- هکل بری فین، تام سایر  / مارک تواین

8- دن کیشوت / سر وانتس

 9- سرخ و سیاه /  استاندل

10- خوشه های خشم، موشها و آدم ها  /  اشتین بک

11- کلبه عمو تم  / هریت پیچر استو

12- خشم و هیاهو  /  ویلیام فالکنر

13- مویه کن سرزمین محبوب  /  آلن پیتون

14- بینوایان  /  ویکتور هوگو

15- پیرمرد و دریا /  ارنست همینگوی

16- دوبلینی ها   /  جیمز جویس

17- پدران و پسران / تورگینیف

18- هملت، لیر شاه، ژولیوس سزار، اتلو، مکبث / شکسپیر

19- ژان کریستف  /  رومن رولان

20- مسخ، قصر  /  کافکا

21- بلندی های بادگیر  /  امیلی برونته

22- مسیح باز مصلوب، زوربای یونانی...  /  نیکوس کازانتزاکیس

23- تهوع  /  سارتر

24- قهر دریا، اینجه ممد  /  یاشار کمال (ترک)

25- قلعه حیوانات،  1984  /  جرج اورول

26- آقای رئیس جمهور، پاپ سبز  /   آستوریاس

27- شازده کوچولو، زمین انسانها  /   اگزوپری

28-آوای وحش، سپید دندان  /   جک لندن

29- ضیافت  /   گراهام گرین

30- داستان های رُمی  /  آلبرتو موراویا

31- طاعون  /  آلبر کامو

32- شور زندگی  /  ایرویینگ استون_ ترجمه: اسلامی ندوشن

33- عقاید یک دلقک  /  هانریش بل

34- تام جونز /  هنری فیلدینگ

35- غرور و تعصب  /  جین استین

36- مادام بواری   / گوستاو فلوبر

37- موبی دیک  /   هرمان ملویل



پ.ن:

برای من خیلی جالبه که گاهی کسانی رو می بینم که می خوان "مدرن و پست مدرن" بسرایند و بنویسند اما از ادبیات قدیم یا کلاسیک "هیچی" نخوندن و نمی دونن!

نتیجه اخلاقی اینکه:

ما "باید" ریشه ها رو مثل نیما بشناسیم تا "بتونیم" طرحی نو در اندازیم...


نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد1390ساعت 19:15 توسط شاگرد قيصر| |